مؤسسه تدبر در کلام وحی و سیرۀ ائمۀ اطهار (ع)

گاهی چنان کدر می‌شوم که نپرس … چنان تنگ‌سینه می‌گردم که فقط او می‌داند و بس … کاش مرا بخواهد و صافم کند … کاش مرا برگزیند و شرح صدرم دهد … دوست دارم برایش بنویسم که سخت تنهایم … دوست دارم برایش بگویم که سخت مضطربم … دوست دارم بر آستانش سر بسایم و بنالم و از فقر مفرط خویش چون جوان‌مرده‌ای زار بگریم … دوست دارم به او بگویم، نه فریاد کنم که کم آورده‌ام … وامانده‌ام …لبریز شده‌ام … دوست دارم بمیرم … دوست دارم بمانم … دوست دارم بخوابم … دوست دارم فقط بیدار بمانم … بیکارم اما وقت ندارم … آخر چطور ممکن است که از دنیا بیزاری چون من این همه سنگین باشد … چطور ممکن است که مدعی خوش‌بیانی چون من این همه خسته باشد … آه … آه … آه … از خستگی و بیچارگی و درماندگی و بی‌کسی … اما نه از بی‌کسی که او با من است ولی صد حیف که من از او دورم …

خدایا شهادت می‌دهم که تو در خدایی‌ات عین کمالی و من در بندگی‌ام بسی ناقص …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید